وبسایت گروه سوناسازان Art Persian building sauna فن و هنر ایران زمین www.healthsauna.ir
  
WWW.HEALTHSAUNA.IR
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به سایت گروه سوناسازان خوش آمدید جهت تماس با ما به شماره 09191210119 تماس بفرمایید . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
سبک زندگی
نوشته شده در سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳
ساعت : ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ
نویسنده : { فربد حیدری } Farbod Heidari

سبک زندگی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

 به انگلیسی   Life Style  

سبک زندگی 

به معنی شیوهٔ زندگی خاص یک فرد، گروه، یا جامعه است.

 این اصطلاح نخستین بار توسط آلفرد آدلر روان‌شناس اتریشی استفاده شد.

سبک‌های زندگی مجموعه‌ای از طرز تلقی‌ها، ارزش‌ها، شیوه‌های رفتار، حالت‌ها و سلیقه‌ها در هر چیزی را در برمی‌گیرد. موسیقی عامه، تلویزیون، و آگهی‌ها همگی تصورها و تصویرهایی بالقوه از سبک زندگی فراهم می‌کنند. سبک زندگی فرد، اجزای رفتار شخصی او نیست، لذا غیر معمول نیستند. بیشتر مردم معتقدند که باید سبک زندگی‌شان را آزادانه انتخاب کنند.

در بیشتر مواقع مجموعه عناصر سبک زندگی در یک‌جا جمع می‌شوند و افراد در یک سبک زندگی مشترک می‌شوند. به نوعی گروه‌های اجتماعی اغلب مالک یک نوع سبک زندگی شده و یک سبک خاص را تشکیل می‌دهند. سبکی شدن زندگی با شکل گیری فرهنگ مردم رابطه نزدیک دارد. مثلا می‌توان شناخت لازم از افراد جامعه را از سبک زندگی افراد آن جامعه بدست آورد.

در مطالعه جنبه‌های مختلف زندگی می‌توان به سه سطح مختلف و در عین حال مرتبط اشاره کرد، که کاملا با سبک زندگی در ارتباط هستند

    سطح ساختاری

    سطح موقعیتی

    سطح فردی

منبع : ویکی پدیا


:: برچسب‌ها: سبک, زندگی, معنی, معانی



معنی جهانشمول یعنی چه ؟
نوشته شده در سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳
ساعت : ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ
نویسنده : { فربد حیدری } Farbod Heidari

معنی واژه جهانشمول

جهانشمول یعنی چه؟

 از دو واژه جهان و شمول تشکیل شده است و به مفاهیم ومعانی اطلاق می گردد که دایره عمل آنها گستردگی وشمولیت همه جانبه وجهانی داشته باشد.

جهانشمول ازدوواژه جهان وشمول تشکیل شده است و به مفاهیم ومعانی اطلاق می گردد که دایره عمل آنها گستردگی وشمولیت همه جانبه وجهانی داشته باشد.

ازنظر مفهوم برخی واژه ها مثل رحمت یعنی فیض وبخشش بیکران الهی تمامی مخلوقات گیتی، ازگیاه وحیوان گرفته تا انسان باهرعقیده ومسلک ومرامی را شامل می شود.

حیات نیز از همین مقوله است یعنی زندگی وحیات در همه موجودات جریان دارد حیات وزندگی امری است که درکل دامنه هستی جریان دارد.

اما ازنظر اصطلاح جهانشمول به قوانین ، ودستورات وبرنامه هایی اطلاق می شود که به لحاظ جامعیت وکمال امکان اجرا شدن آن درتمام مناطق گیتی ودرمیان همه انسانها با هر عقیده ومرام وهر سطح دانش و بینش را دارا هستند ومی تواند زمینه رشد وتعالی انسانها را فراهم سازد واگر بشر به آن قوانین وبرنامه عمل کند سعادت جاودان خواهد یافت.

جهانشمول یعنی:

 

فراگیرو همه جانبه .  درمیان ادیان الهی دین اسلام از این ویژگی برخوردار است .

اسلام دینی جهانشمول است یعنی عمل به دستورات وتعالیم این دین هم عرب جاهلی درعصر بعثت را می تواند به سعادت برساند وهم انسان قرن بیستم و بیست ویکم که درعصر ارتباطات ودهکده جهانی بسر می برد وتوانسته است به بخشی از کرات دیگر هم دسترسی پیداکند.

اسلام دینی جهانشمول است یعنی انسانهای قرون آینده رانیز هر چقدر رشد وتوسعه پیدا کنند می تواند به کمال مطلوب وایده آل برساند وگذشت زمان ونیز تغییر محیط جغرافیایی احکام و دستورات آنرا کهنه وبی مصرف نمی کند، بلکه با افزایش دانش وخرد بشری عمق ارزش آن بیشتر مشهود می شود.

اسلام دین جهانشمول است یعنی قابلیت آنرا دارد که تمام آحاد جامعه بشری را با هر رنگ ونژاد وسلیقه وسطح دانش وخرد به سعادت برساند.

مشروط برآنکه جامعه بشری به این قانون جامع الهی چنگ بزند و به آن عمل نماید.اسلام دین جهانشمول است یعنی خود به تنهایی وبدون کمک از امر دیگری قادر به هدایت بشر ورسیدن به اوج کمال وسعادت بشری است وگذشت زمان وتغییر وتحولات اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، علمی نمی تواند آنرا از ارزش وقداست بیاندازد وکمرنگ کند.

وبالاخره اسلام دین جهانشمول است یعنی برای همه آحاد بشر اززمان بعثت تا پایان هستی آمده است نه برای بخشی از مردم یا قطعه ای از جغرافیای هستی.اسلام دین جهانشمول است یعنی دینی است، جامع،کامل و همه جانبه، برای همه عصرها وهمه نسل ها.


:: برچسب‌ها: مفهوم, معنی, واژه, معانی



ساعت : ٢:٥٠ ‎ب.ظ
نویسنده : { فربد حیدری } Farbod Heidari

معنی جمله  :  قطرات من الحامض

 به معنای : چند قطره اسید

در جمله ای که میخواستم ترجمه کنم قبل از این جمله کلمه ای به معنای اختلاط می آمد که معنی ان میشد ، مخلوط ( میکس  mix ) کردن چند قطره اسید با آب .

قطر   قطرا   قطرات   قطران 

معنى قطرات من الحامض فی معجم المعانی الجامع - معجم عربی عربی

قَطَرات: ( اسم )

قَطَرات : جمع قَطرة

قُطُرات: ( اسم )

قُطُرات : جمع قِطار

کشور  در قطر   قطره   قیر 

معنی قطره اسید در از مجموع معانی فرهنگ لغت - واژه نامه عربی عربی

قطره: (نام)

قطره : مجموعه قطره

قطره: (نام)

قطره : جمع آوری آموزش

قَطرة: ( اسم )

الجمع : قَطَرات و قَطْرات

القَطرَةُ : المرَّةُ

القَطرَةُ : واحدةُ القَطْر ، وهو المطَر

القَطرَةُ : النُّقْطَة

القَطرَةُ : دواءٌ سائلٌ یُقطَرُ فی العین

رماه الله بِقَطْرَةٍ : بداهیةٍ صُبَّت علیه

قَطْرَة فی محیط : قلیل جدًّا

( طب ) دواء سائل یقطر فی العین أو الجَفن

قطره: (نام)

PLURAL: قطره و قطره

قطره : زمان افت : یک کشور، یک باران قطره : نقطه قطره : طب مایع چکیدن به چشم خدا انداخت او را رها: پسر، او ریخت و یک قطره در اقیانوس: بسیار کمی (پزشکی) چکیدن داروهای مایع به داخل چشم و یا پلک

قُطُرات: ( اسم )

قُطُرات : جمع قِطَارُ

قطره: (نام)

قطره : جمع آوری آموزش

قِطار: ( اسم )

الجمع : قِطارات و قُطُر ، قُطُرات

القِطَارُ من الإبل : عددٌ منها بعضُهُ خَلْفَ بعض على نَسَق واحد

جاءت الإبل قطارًا : مقطورةً

القِطَارُ : جمع قَطْرٍ ، وهو المطر

القِطَارُ : مجموعةٌ من مَرْکبات السکة الحدیدیة تجرها قاطرةٌ

فاتَها قِطارُ الزَّواج : فاتتها فرصة الزّواج ،

فاتَهُ القِطارُ : تأخّر ، وصل بعد فوات الأوان ، ضاعت الفرصة علیه

قطار: (نام)

PLURAL: قطار و قطر ، قطره

قطار شتر: تعدادی از آنها را تا حدی در پشت برخی از مدل بر روی یک

قطار شتر آمد: تریلر قطار : جمع آوری قطر ، باران قطار : یک گروه از ترکیبات راه آهن کشیده شده لوکوموتیو مرگ او قطار ازدواج: شانس ازدواج از دست رفته، مرگ قطار : به تاخیر افتاد، وارد خیلی دیر شده، او از دست رفته فرصت

حَمُضَ: ( فعل )

حمُضَ یَحمُض ، حُموضَةً ، فهو حامض

حَمُضَ اللَّبنُ والفاکهة وغیرهما : صَار حامضًا

اسید: (فعل)

اسید sours، اسیدیته ، آن است که اسید

اسید شیر، میوه و دیگر: ترش تبدیل

قُطر: ( اسم )

الجمع : أقطارٌ

القُطْرُ : ناحیة ، جِهَة ، جانب { إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَوَاتِ وَالأَرْضِ فَانْفُذُوا }

ومنه قیل القُطْر : لجملة من البلاد والنواحی تتمیَّز باسم خاصّ

القُطْرُ ومن الإنسان : شِقُّهُ وجانبُه

جمَعَ فلانٌ قُطْرَیْه : تکبَّرَ متغَضِّباً

القُطْرُ من الفَرَس : ما أشرف من أعالیه

وقُطْرُ الدائرة ( فی الهندسة ) : الخط المستقیمُ الذی یقسِم الدائرةَ ومحیطها إلى قسمین متساویین مارّاً بمَرْکزها

أقْطار الدُّنْیا : جهاتها الأربع

أقْطار الضَّاد : الدُّول العربیّة

الْأَقْطَارُ الْعَرَبِیَّةُ : أَیِ الْبُلْدَانُ الْعَرَبِیَّةُ مِنْ جِهَةِ إِنَّ کُلَّ بَلَدٍ قُطْرٌ یُشَکِّلُ إِقْلِیماً أَوْ جِهَةً

قُطْرُ الْمُرَبَّعِ : الْخَطُّ الْمُسْتَقِیمُ الَّذِی یَصِلُ بَیْنَ الزَّاوِیَتَیْنِ الْمُتَقَابِلَتَیْنِ

قُطْرُ الشَّمْسِ الظَّاهِرُ : هُوَ الزَّاوِیَةُ الَّتِی تُرَى الشَّمْسُ عَلَیْهَا مِنْ مَرْکَزِ الأَرْضِ

قطر: (نام)

PLURAL: قطر

قطر : دست، دست، همراه با {که شما می توانید Tnfzu از قطر آسمان و زمین Fanfzu}

، و گفته شد کشور : عبارت از کشور و مناطق مشخص شده به عنوان خاص کشور و حقوق: آپارتمان و بخشی کیک میوه جمع آوری قطر: رشد Mngilla قطر از پارس ها: چه اشرف از Oaalih و قطر دایره (در مهندسی): خط مستقیم است که از دایره و اطراف آن تقسیم به دو قسمت مساوی مارا موقعیت خود را با قطر حداقل: چهار طرف قطر های عرب: کشورهای عربی قطر عربی: هیچ کشورهای عربی از نکته ای که هر کشور قطر یک منطقه و یا مقصد است قطر جعبه: خط راست بالا بین مخالفت با گوشه قطر خورشید آشکار: این زاویه است که در آن خورشید آن را می بیند از مرکز زمین

حامِض: ( اسم )

الجمع : حوامِضُ

فاعل من حَمَضَ

وَجَدَ الطَّعامَ حامِضاً : فیهِ حُموضَةٌ

حامِضٌ ( کیمیاء ) : مُرَکَّبٌ هیدْروجِینِیٌّ قابِلٌ للاسْتِبْدالِ والتَّحَوُّلِ بِإِحْلالِ الْمَعْدِنِ مَحَلَّ الهیدْروجینِ الْمُکَوِّنِ لَهُ

حامِضُ البورِیکِ : جِسْمٌ مُؤَلَّفٌ مِنْ بَلُّوراتٍ عَدبمَةِ اللَّوْنِ والرَّائِحَةِ ، یُسْتَعْمَلُ سَماداً فی الزِّراعَةِ وَمادَّةً مُعَقِّمَةً

حامِضُ الکِبْریتیکِ : حامِضٌ زَیْتِیٌّ ، عَدیمُ اللَّوْنِ ، یَمْتَصُّ الماءَ وَیُساعِدُ على تَصْفِیَةِ البِتْرولِ

الْحامِضُ الکَرْبونِیّ : غازٌ فی الهَواءِ ناتِجٌ عَن تَنَفُّسِ الأحْیاءِ والاخْتِماراتِ وَغَیْرِها وَهُوَ الحامِضُ الفَحْمِیُّ

حامِضُ اللَّیْمونِ : حامِضٌ عُضْوِیٌ یوجَدُ فی الحَمْضِیَّاتِ کالبُرْتُقالِ واللَّیْمونِ الحامِضِ

الحامِضُ : ما لذَعَ اللسانَ کالخلّ

الحامِضُ : اللبن الخاثر

حامض الفؤاد : فاسِدُه متغیِّرُه ،

شراب حامض : شراب یُتَّخذ من الخلِّ والعسل ،

الحوامض : الحمضیّات کالبرتقال واللّیمون بنوعیه الحامض والحلو ، والنّارنج وتُسمَّى فی مصر الموالح ،

الحامض النَّوویّ : الحمض النَّوویّ ، مجموعات من مرکَّبات معقّدة توجد فی الخلایا الحیَّة والفیروسات ، تتألّف من البورین والبیرمیدین والکربوهیدرات وحمض الفوسفوریک

اسید: (نام)

PLURAL: اسیدهای

بازیگر از اسید

مواد غذایی ترش در بر داشت: اسیدیته اسید (شیمی): با pH کامپوزیت تعویض و تبدیل فلز جایگزین جایگزین جزء هیدروژن دارای اسید بوریک: بدن تشکیل شده از کریستال های رنگی Adbma، بوی، با استفاده از کمپوست در کشاورزی و مواد استریل اسید سولفوریک: اسید چرب ، بی رنگ، آب جذب می کند و کمک می کند تا برای فیلتر روغن اسید کربن: گاز در هوا ناشی از محله های تنفس و Alachtmarat و دیگری ترش زغال سنگ اسید لیمو: اسید آلی موجود در پرتقال مرکبات و لیمو ترش ترش : چه زبان مسابقه سرکه ترش : شیر Alkhather اسید فواد: فاسد متغیر، نوشیدن اسید شربت ساخته شده از سرکه و عسل، میوه های خانواده مرکبات : پرتقال مرکبات و لیمو هر دو نوع ترش و شیرین، پرتقال تلخ و از مصر مرکبات، ترش DNA هسته ای، گروه از ترکیبات پیچیده موجود در سلول های زنده و ویروس ها، تشکیل شده از پورین و پیریمیدین، کربوهیدرات و اسید فسفریک

قَطر: ( اسم )

الجمع : قِطَارٌ

القَطْرُ : المطرُ

القَطْرُ من الماء والدَّمْع وغیرهما من السوائل : ما قَطَر والجمع : قِطَارٌ

ء

قَطَر: ( اسم )

مِنَ الْبُلْدَانِ الْعَرَبِیَّةِ ( دَوْلَةُ قَطَر ) بِالْخَلِیجِ الْعَرَبِیِّ

القَطَرُ : أن یَزِنَ الرَّجلُ جُلَّةً من تمر أَو عِدْلاً من متاع أَو حبٍّ ونحوِهما ویأخذَ ما بقی على القَطَرُ حساب ذلک ولا یَزِنُهُ

حامض: ( اسم )

حامض : فاعل من حَمُضَ

قطر: (نام)

PLURAL: قطار

قطر : باران قطر از آب و اشک و دیگران از مایعات: چه قطر و ترکیبی: آموزش Ä

قطر: (نام)

از کشورهای عربی (دولت قطر ) در کشورهای عربی حوزه خلیج فارس کشور : که وزن آن مرد ترسو از پاس و یا فقط از لذت عشق، یا مانند آن، و آنچه که از سمت چپ کشور که نمی تواند بودجه را به خود اختصاص ندارد

اسید: (نام)

اسید : بازیگر نقش اول مرد از اسید

فارسی به انگلیسی

معنا به فارسی

قَطَان :

ج قَطَّانُون : فروشنده پنبه ، بافنده پارچه هاى پنبه اى و فروشنده آن ، پنبه زن ( حلّاج ).

قَطَانِیَات :

مُرادف ( القَرنِیَّات ) است به معناى تیره گیاهى پروانه واران .

قَطَبَ :

قَطْباً و قُطُوباً الرجُلُ : ابروان خود را درهم کشید و خشم کرد .

قَطَرَ :

قَطْراً و قُطُوراً و قَطَرَاناً الماءُ : آب قطره قطره روان شد

- الصَّمْغُ مِنَ الشَّجَرَة : صمغ از درخت خارج شد

- قَطْراً الإِبلَ : شتران را بهم نزدیک گردانید .

قَطِب :

آنکه ابروان خود را در هم کشد .

قَطْب :

ج أَقْطَاب : آهن سنگ زیرین آسیاب که سنگ بالاى آسیاب بر روى آن مى چرخد .

قَطْر :

مص ، ج قِطَار : آب قندى که در اثر جوشش بر روى آتش سفت و غلیظ شود ، باران ، آنچه که از قطره چکان مى چکد .

قَطَّبَ :

تَقْطِیباً [ قطب ] الرجُلُ : مُرادف ( قَطَبَ ) است .

قَطَّرَ :

تَقْطِیراً [ قطر ] الماءَ : آب را قطره قطره روان کرد

- الدّواءَ : آب دوا را بصورت مقطّر در آورد

- الإِبِلَ : شتران را با نظم به هم نزدیک گردانید .

قُطُب :

ج أَقْطَاب : مُرادف ( الْقَطْب ) است .

قُطُر :

بخورِ خوش بو .

قُطْب :

ج اقْطَاب : آهن سنگ زیرین آسیاب که سنگ بالاى آسیاب بر روى آن مى چرخد

- ج اقْطَاب و قُطُوب وَ قِطَبة : ملاک و مدار آن چیز ، بزرگ خاندان و مهتر قوم

- ( فک ): ستاره اى است میان جدى و فرقدان که نماینگر قبله مى باشد

- عندَ الجغرافیِّین : طرف محور زمین که دو قطب مى باشند : قطب شمالى و قطب جنوبى

- ( ه ): نقطه اى است ثابت روى کره اى , تحرّک .

قُطْبَة :

ج قُطَب : میله اى است وسط سنگ زیرین آسیاب که سنگ روئین به دور آن مى چرخد

- عِندَ الجُغرافیین : قطب یا دو طرف محور زمین .

قُطْر :

ج أَقْطار : کشور ، ناحیه ، جانب ، عود که با آن بخور دهند

- ( ه ): خطى است که دائره را به دو قسمت مساوى تقسیم مى کند

- فى الصَّمَغ و فِى المتوازى السّطوح ( ه ) : خط مستقیمى است که دو رأس غیر متتالى را به هم وصل کند ، و در شکلهاى مخروطى مستقیمى است که محلّ هندسى در میان وترهاى موازى را باتجاه معینى نشان دهد ؛ « قُطْرانِ مُتَرافقانِ » ( ه ): دو قطرى است که هر یک از آنها محلّ هندسی براى میان وترهاى موازى با یکدیگر است ؛ « قُطْرُ الشَّمْسِ الظّاهِر »: زاویه اى است که خورشید را بر آن از مرکز زمین مى بیند و درجه آن بین 32 دقیقه و 35 ثانیه در آغاز سال است و 31 دقیقه و 31 ثانیه در اوّل جولاى است که مطابق با دهم تیر ماه مى باشد ؛ « اقْطَارُ الدُّنیا »: جهات چهارگانه دنیا .

قِطَان :

ج قُطُن : چوبهاى هودج ( محمل ).

قِطَة :

( ح ): واحد ( القِطّ ) است به معناى یک گربه .

قِطْر :

گونه اى مس ، مس گداخته ، گونه اى پارچه خط دار .

قطر کره خورشید 109 برابر قطر زمین است | - عند الصوفیّة : در اصطلاح صوفیان بمعناى نور الهى خداوند متعال است | - من الأَیام : روز آفتابی ؛ « بَسَطَ الشی ءَ فى الشَّمْسِ »: آن چیز را در معرض نور و گرماى خورشید قرار داد ؛ « دَخَلَتِ الشمْسُ الى البَیْتِ »: نور خورشید به درون خانه درآمد . :

قطب :

نجیب زاده , ادم متنفذ , متشخص , قطب

قطب کهربائی:

قطب مغناطیسی , قطب الکتریکی , الکترود

قطر :

مورب , اریب , دوگوشه , قاطع دو زاویه , قطر , قطر دایره , ضخامت , کلفتی

قطة :

گربه , شلا ق زدن , قی کردن , شلا ق لنگربرداشتن

قطر :

تقطیرشدن , عرق گرفتن از , چکاندن

Words

Category              Meaning              Original text

Technology         Drip ( n .)             قطر . تقطر . قطران

Tourism                Dollop   مقدار ضئیل / قطعة طعام ساقطة / قطرات شراب ساقطة

Tourism                Country                بلد / قطر / دولة / وطن / ریف

General                tow [ Ind . Mar .]              قطر

General                thread diameter [ Ind . Mil ]        قطر وسطی للمسننات / قطر / التعشیق

General                radius    عَظمُ الکُعبُرَة , عَظمُ الکُعبُرَة , کُعبُرَة , نِصفُ قُطر

General                pitch diameter [ Ind . Mil ]            قطر درجة المیل

General                dribble feed [ Ind . Mil ]                جهاز تلقیم قطرات / نقط

General                diameter [ Ind . Mil ]       قطر الدائرة

General                diameter             قُطرُ الدّائِرَة

General                diagonal               قُطرُ المُرَبّعِ أو المُستَطِیل

General                Tar emulsion      مستحلب قطرانی

General                Tar          قطران ، قیر

General                Radius of gyration            نصف قطر العطالة

General                Radius of curvature         نصف قطر الانحناء

Industrial             bore - cylinder   قطر الاسطوانة

Industrial             outer diameter قطر خارجی

Industrial             inner diameter  قطر داخلی

Legal      Caliber ; calibre عیار ، سعة ، قطر داخلی

Legal      territory               قطر

Financial               Warpage             جر ، سحب ، قطر

Financial               Diagonal               خط قطری ، قطر المضلع

Financial               Warpage dues  رسوم جر ( أو سحب ، أو قطر )

Financial               Towage               سحب ، قطر ، أجرة القطر

Financial               Caliber ; calibre عیار ، سعة ، قطر داخلی


:: برچسب‌ها: معنی, فرهنگ, گروه, معانی